سيف بن محمد سيفى هروى
145
پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )
كه تا ابو يزيد بن بوجاى را با طايفهاى كه مقوّى و مربّى اويند - چون بكتوت و مباركشاه و تاشتمور - به قتل نرسانم ، از پاى ننشينم . روز ديگر طوغان بن دانشمند بهادر را خلعت پوشانيد و آلتمغا نوشت كه امراء هزاره [ 651 ] و صدهء بوجاى بدانند كه ابو يزيد كودك است و امارت را نمىشايد ؛ بايد كه امير طوغان را والى و حاكم خود دانند . بكتوت روز ديگر پيش شاهزاده يسور رفت و عرضه داشت كه امير يساول به حكم آلتمغاء خود ، پسر بوجاى را كه با يرليغ اولجايتو سلطان آمده بود ، معزول كرد . شاهزاده يسور از آن معنى در غضب رفت و گفت : بر يساول ما را اعتماد نماند . پيش از آنك از يساول فتنهاى به ظهور پيوندد ، او را بگير . امير يساول به خيلخانهء بكتوت رسيد . بكتوت ترتيب ضيافت كرده بود . از اول بامداد تا نيم چاشت شراب خوردند . ناگاه امير يساول را اميرى خبر كرد كه بكتوت قصد تو دارد و اينك طوغان بن دانشمند بهادر را بگرفتند . امير يساول با سوار [ ى ] پنج بيرون آمد . [ 652 ] بكتوت ، مباركشاه بوجاى را با پنجاه سوار درپى امير يساول بفرستاد . امير يساول به هرات رسيد و در قلعه كلجرد نزول كرد و ملك غياث الدين را طلب داشت و گفت : مرا عزيمت آن است كه به نيشابور روم و ده روزه با لشكرى بازگردم . [ 653 ] ملك غياث الدين ما يحتاج سفر ترتيب داد و پنج تن از بومدانان و رهشناسان را مصاحب او گرداند . امير يساول از هرات برفت و آن شب تا روز بر سبيل شتاب براند . مباركشاه بوجاى به دو رسيد . [ 654 ] يساوليان مانده و خسته مقاومت نتوانستند نمود . قضا را تيرى بر امير يساول رسيد و از پشت مركب درگشت . [ 655 ] و عزيزى تاريخ قتل امير يساول را در قطعهاى آورده : بر هفصد و هفده دهم ماه محرم * سال و مه و تاريخ نه نقصان نه زيادت شد مير خراسان يسول پيش اجل باز * بنهاد سر آنجا كه قضا بود و ارادت [ 656 ] بعد از قتل امير يساول به چند روز ، شاهزاده يسور با سپاه خود به رودخانهء هرات درآمد ، و بامدادى با سوار [ ى ] چند به مزار مبارك كازرگاه رفت و از يك تير پرتاب پياده گشت ، و ساعتى بر سر تربت معطرهء مطيبهء شيخ الاسلام قطب الاقطاب ، سر اللّه فى الارضين ، قدوة الحق و الدين خواجه عبد اللّه انصارى به تسبيح و تهليل بهسر برد . روز ديگر ملك غياث الدين پسر خود ، حافظ كلام اللّه - امير حافظ - را و شيخ الاسلام خواجه اسماعيل و مولانا عفيف الدين مفتى و مولانا نظام الدين نسفى را با طايفهاى ديگر پيش شاهزاده يسور فرستاد . شاهزاده يسور امير حافظ را بنواخت و روز ديگر اجازت مراجعت فرمود . و سپاه او چون گرسنه بودند ، خرمنها را